تبليغاتX
دل شیشه ای

دل شیشه ای

حرف های من

آلبوم!

من و زي زي ، حرفهاي بيهوده ... وقت تلف كردن ! عمر را كشتن!
امروز حس كردم دقيقا تحليل رفتم!

همش انتظار ... انتظار ... انتظار ... حرف ... حرف ... حرف...

آلبوم عكس هاي قديمي رو ورق مي زنم .

بعضيا حتي تصويرشون با رفتنشون كمرنگ شده...

 

صفحه ي اول: از بين 6 نفري كه تو تمام عكسا هستن حالا يكي نيست ! پر كشيده ... مامان

صفحه ي دوم : برادرم محمد ،  25 بهار بيشتر نديده بود كه رفت ، براي هميشه.

صفحه ي سوم : دايي صادق ، خوش سفرترين آدم دنيا در نظر من ... 10 ساله كه نيست ، مرگ...

صفحه ي چهارم : يه عالمه آدم كه نميشناسم ... دوران دانشسراي بابا ... حتما خيليا تو اين عكسا حالا ديگه نيستن.

صفحه  ي پنجم : ژيلا ، دختر عموي گلم كه آوازه ي زيباييش ، چشماي سبزش ، دل پاكش و خاطر خواهاي فراوونش هميشه منو ياد قصه هاي قديمي مينداخت ، سالهاست كه آروم و ساكت تو بهشت زهرا به خواب ابدي فرو رفته ...

صفحه ي ششم : باز هم مامان و محمد ...

 صفحه ي هفتم : خدا رو شكر همه در كنارم هستن .

صفحه ي هشتم : بابابزرگ ، با شكلاتايي كه هميشه و هميشه داشت ، وقتي ميدويدم سر كوچه به استقبالش ، هميشه به انتظار بوسه و شكلات و شكلات و شكلات ...  سالهاست كه نه شكلاتي هست و نه بوسه ي بابابزرگ  به پيشاني من!!!

و مادر بزرگي كه مراسم چهلمش با تولد من مصادف بوده ! نديديمش!

و... وهاب ... پسر دايي اي كه سالهاست از اين آب و خاك به دورترها سفر كرده و حتما راضيه كه ديگه بر نمي گرده ...

.

.

.

و من به عكس هاي خودم توي آلبوم نگاه مي كنم كه روزي من هم از اين صفحه ها حذف ميشم ، اولش شايد با اشك به عكسام نگاه بشه و بعد كمرنگ تر ميشم ... كمرنگ تر ... كمرنگ تر ... كمرنگ تر ...

تا روزي كه يه انگشت سبابه مياد رو عكسمو صاحب انگشت مي گه : آخي ...ماماني صبا...خاله صبا ... عمه صبا ... دختر خاله صبا ... دختر عمو صبا ... دوست من ، صبا ... خدا بيامرزتش! شايد هم نيامرزتش!!!!!

 

بازي دنيا با جسم ما و بازي جسم ما با روحمون و در تلاقي اين بازيا ماديات و روح  با هم برخورد ميكنن ، از تصادم ناگززززيرن ! شايد هم نا گريزززز!

و بعد جنگ ، جنگ ، جنگ بين روح و جسم و دنيا و امان از بيچارگي روح ما وقتي جسم و دنيا براي به لجن كشيدنش دست به يكي مي كنن.

كاش وقتي از آلبوم ها و خونه ها و تقويم ها و پارك ها و بيمارستان ها و... پر كشيديم روحمون اينقدر سبكبال باشه كه بي تعلق يا حداقل كم تعلق از جسم و دنيا به ملكوت بره ... به قول كسي بهاي ما انسان بودن است آنرا جز به انسانيت نفروشيم .

 

خيلي دلتنگم خدا جوووونم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/15ساعت 1 قبل از ظهر  توسط صبا  | 

سو ء تفاهم

سلام . خوبی خدا جونم ؟ من که خیلی وقته سراغتو نگرفتم اما می دونم که همیشه حواست بهم هست حتی همین الان که اعصابمو و آینده مو خوشبختیم همگی به یه تار مو بنده !

خدا جون خودت که می بینی رو سیاهم . نمیدونم با چه رویی دارم باهات حرف می زنم. نه نماز و نه روزه و نه... هر روز دارم ازت دور تر میشم و نمی دونم چرا؟ همش گوشه تختم افتادم و به سقف نگاه می کنم و فکرای الکی... فکرشو کنید بهترین روزای عمرم به بیهودگی می گذره . عاطل و باطل

این روزا از یه نفر خیلی خیلیییییییی دلم گرفته . آخه اینهمه سو ء تفاهم و اشتباه ؟ تا چه حد بدبختم من؟ می دونم همه اینا به خاطر دور شدن از توئه خدا جونم . هیچ وقت باورم نمیشد سو ء تفاهم ها اینجوری ۲ تا آدم رو در اون اوج با سر بکوبن به زمین . یادمه بهم گفت صبا من این دفعه خیلی تو اوج هستم اگه زمین بخورم دیگه نمی تونم بلند شم . یه بار سو ء تفاهم شد و گفتم ببین ! من اون بالا تو اوج باهاتم و یه طناب بستم دور هر دوتامون . هرکی بیفته اون یکی هم همراش میره ها! اما تو هیچی نگفتی اینو خوب یادمه که هیچی در جواب نگفتی و من حالا بعد از مدتها تازه  ۱۹ساعته که جوابمو ازت گزفتم  .

بهت پیغام دادم که احسنت به این سو ء تفاهم ها که خوب جدامون کردن . تحمل بعضی حرفات واسم در حد تحمل یه تهمت زشت بود اما سعی کردم دیوونه نشم . به قول زی زی جونم بسپار به خدا ما هم سپردیم به خودش .

امروز بیشتر از یک ساعت با زی زی درد و دل کردم اما بازم آروم نشدم . بهش گفتم تو که از همه چی خبر داری می دونی من دروغی به اون نگفتم ...اما زی زی هم ساکت بود . اونم حیروون شده تو کار ما...

خدا جون می خوام از فردا روزه بگیرم نمازمم هم دوباره بخونم . از خودم بدم میاد که بهترین ماه خدا رو به هدر دادم

شما دوستای عزیزم که این پست رو می خونید سر سفره ی افطار ما رو هم از دعای خیرتون بی نصیب نذارید . به خودش قسم خیلی دل شکسته ام

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/11ساعت 6 بعد از ظهر  توسط صبا  | 

STOP

آنجا که عشق فرمان می دهد محال سر تسلیم فرود می آورد

                                                             "دکتر شریعتی"

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/18ساعت 11 بعد از ظهر  توسط صبا  | 

شعاع درد من

شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید
مگر مساحت رنج مرا حساب کنید
محیط تنگ دلم را شکسته رسم کنید
خطوط منحنی خنده را خراب کنید
طنین نام مرا موریانه خواهد خورد
مرا به نام دگر غیر از این خطاب کنید
دگر به منطق منسوخ مرگ می خندم
مگر به شیوه ی دیگر مرا مجاب کنید
در انجماد سکون ، پیش از آنکه سنگ شوم
مرا به هرم نفسهای عشق آب کنید
مگر سماجت پولادی سکوت مرا
درون کوره ی فریاد خود مذاب کنید
بلاغت غم من انتشار خواهد یافت
اگر که متن سکوت مرا کتاب کنید


+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/18ساعت 11 بعد از ظهر  توسط صبا  | 

دلتنگی

خدايااااااااااااااااااااااااا

 چرا به حال خودم ولم نمي كنيد؟ چرا نمي ذاريد به اراده خودم زندگي كنم؟ چرا حرفامو با اكراه گوش مي كنيد؟ چرا بايد براي هر كاري نگران نظر و مخالفت شما باشم؟ چرا با گوشه و كنايه تحقيرم مي كنيد؟ آخه مگه من قتل كردم كه نمي بخشيدم ، كه از بالا نگاهم مي كنيد؟ چرا؟ مگه خودتون جوون نبوديد؟ اشتباه نكرديد؟ آخه من كه به اشتباهم ادامه نداده بودم پس چرا نمي ذاريد برم به راهي كه...خدايا چقدر دلم تنهايي مي خواد و رهايي... رهايي از اين همه ترس ، ترس از پذيرفته نشدن ، طرد شدن . خدايا فقط تو مي دوني تو دل من چي ميگذره ، فقط تو مي دوني و بس . خداجون خودت كمك كن راهم هموارتر بشه ، به خودت قسم خسته شدم ، از خيلي چيزا دلزده شدم . خودت مي دوني چه عهدي باهات بستم. خودت مي دوني خدا جونم كه چطور تحت فشار بودم و چه شبها كه تا نيمه شب اشك نريختم . اما به كي بگم؟ به اين اطرافياني كه اين قدر ترس تو دلم انداختن؟ ترس از گفتن حرفام اين قدر واسم وحشتناكه كه حاضرم بميرم اما دم نزنم .

شريعتي ارجمندم راست گفته كه"بعضي حرف ها هستند كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمي آورند"

خدايا خودت كمكم كن خيلي دلم تنگه . مخصوصا واسه مامان . زمان زخم عميقي كه رفتنش تو دلم نشونده تسكين نداده ، چقدر محتاجشم ....

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/17ساعت 3 بعد از ظهر  توسط صبا 

تربچه

چند دقيقه پيش داشتم يه تربچه مي شستم ! ميشه نخندين؟

خوب آخه بابا هميشه دير از شهرك مياد و هميشه كار داره و من تمام طول روز تنهام ! شب ها دير مياد و من مجبورم اين وقت شب تربچه بشورم!

داشتم مي شستمش ديگه ، يه كار پيش پا افتاده . تپلي و لپ گلي بود . رفتم تو نخش ديدم دِهِ ! چند تا لكه كوچيك روشه كه هرچي شستم نرفت . خوب نگاه كردم به نظرم آفت يا كرم يا هرچي زير خاك بوده بهش آسيب زده . طفلي مريض بود ! فكر كردم بندازمش دور اما دلم نيومد و با چاقو لكه هاشو جدا كردم و دور انداختم .

خيلي بهش فكر كردم و توي ذهن بي سرو ته خودم به نظرم اومد كه زندگي ما آدم ها شبيه تربچه ست !

حس مي كنم كه بعضي لكه ها تو زندگي ما آدم ها از بين رفتني نيستن و بايد كنده بشن ، جدا بشن ، مثل لكه هاي روي اون تربچه . بعضي وقتا نتيجه ي عمل ما در زندگي خودمون يا بقيه چنان تاثير منفي و آفت واري رو به جا مي ذاره كه اگه بخوايم از شرشون راحت شيم بايد بهاي سنگيني رو بپردازيم . شايد بخشي از زندگيمون و يا حتي بخشي از وجودمون رو بايد به پاشون بذاريم...

مثل ريشه هاي تربچه كه زير خاك پنهان هستن افكار و نيات ما هم زير جسممون پنهان شدن ، با اين تفاوت كه آفت هاي اون بي دفاع همه از جانب دنياي بيرونه و تقصير گياه كوچولو فقط بي دفاع بودنشه اما آفت زندگي ما افكار ناشايست ماست ، طرز زندگي ماست كه بايد اصلاح بشه . گرچه ما آدم ها مي تونيم خيلي از لكه ها رو از زندگيمون پاك كنيم اما زخم هايي هم هست كه وقتي به پيكر پاك زندگي ازلي مون وارد ميشه بايد براي التيام اون ها بهاي بزرگي بديم .

تربچه شسته شد و خورده شد درست مثل ما آدم ها كه هر روز تو سايش بي امان لحظه ها خورده ميشيم تا به نيستي برسيم . اما كاش اون چه از خاكستر بر باد رفته ي هر روز عمر ما به جا مي مونه اينقدر ارزشمند باشه كه بتونه لكه ي بدي رو از دامن گذشته هاي پر حسرت خودمون و ديگران پاك كنه.

كاش يه روزي نياد كه دور ريخته بشيم!

 گرچه اون يك گياه مثال مناسبي براي اين موضوع نيست اما ذهن كوچيك من همين قدر قد داد ديگه !

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/16ساعت 11 بعد از ظهر  توسط صبا  | 

حرف اول

بعضي وقتها به كوچكي محدوده ي افكارم ميخندم و حيرت ميكنم از اين همه حماقت!

خيلي وقتها به سرعت تصميم هاي بزرگي مي گيريم و قولهاي مثبت بزرگي به خود مي دهيم .تا مدتي هم بر سر پيماني كه با خود بسته ايم هستيم اما بعد از مدتي كوتاه مي بينيم كم كم از هدف و تصميمان فاصله ي زيادي گرفته ايم .

درست است كه هم خوانده ايم  وهم شنيده ايم كه انسانهاي بزرگي چون ناصرخسرو ، تولستوي و بسياري ديگر پس از سالها با اتفاقي ناگهان راه نيكوي زندگي خويش را يافته اند و هم اين را مي دانيم كه به طور باالقوه همه ي ما توانايي اين گونه تغييرات را داريم اما در اينجا روي صحبت من با خودم و كساني است كه تقريبا درصد زيادي از اجتماع را تشكيل مي دهند. به طور عمده بيشتر انسان ها داراي نوعي زندگي معمولي و كم و بيش همراه با "نارضايتي از وضع موجود" هستند.

بسياري از ما در زندگي روزمره به نوعي با تلنگرهايي زيبا و شايد با شكوه مواجه مي شويم كه به خوبي مي توانند ما را به خود بياورند اما حيف كه عبرتها زيادند و عبرت آموزان كم !

در اينجا ما يك  محدوده ي زماني خاص از زندگيمان را در نظر نميگيريم ، دنبال متهم كردن پدران و مادرانمان هم نيستيم كه چرا ما را اينگونه بار آورده اند و مثلا چرا در تربيت ما سعي نكرده اند بياموزندمان كه هميشه والا بيانديشيم و والا زندگي كنيم زيرا اين افكار آرماني تا حدودي قدرت اختيار و انديشيدن خودمان را زير سوال مي برد . ما امروز انساني بالغ و عاقليم ، انساني كه به اختيار خود راه ميرود و عمر ميگذراند!

پس بياييم واقعيتها را جدي بگيريم ، خيلي از ما نمي خواهيم به خودمان زحمت انجام كاري را بدهيم ، حاضريم ناراضي بمانيم اما تلاشي براي تغيير نكنيم .ازتلاش كردن هراس داريم ! اينست كه صبح تا شب منتظر معجزه هستيم در حالي كه نمي دانيم معجزه در همين دستان و در همين مغز ماست . شايد مثل آن بزرگان نتوانيم يك شبه ره صدساله را طي كنيم اما شايد بتوان يك ساله راه 10 ساله رفت! به شرط آنكه آهسته و پيوسته به جلو برويم تا تغيير شرايط ما را به ترس نيندازد و جايگاه دگرگونيهايمان را در زندگي خود تثبيت كنيم .

اينكه هميشه فكر مي كردم عقب افتادگيهايم از چرخه ي عظيم زندگي به پاي سنگ اندازي ديگران بر سر راهم و يا بي توجهي اطرافيانم در مورد من بوده است اكنون به من فهمانده كه چقدر نادان و كوته فكر بوده ام.


 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/16ساعت 4 بعد از ظهر  توسط صبا  |